|
|
نوشته شده در سه شنبه 7 آبان 1392
بازدید : 256
نویسنده : AmiRez
|
|

دیشب با خدا دعوایم شد. با هم قهر کردیم... فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد. رفتم گوشه ای نشستم. چند قطره اشک ریختم و خوابم برد. صبح که بیدار شدم. مادرم گفت: " نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد"...
:: موضوعات مرتبط:
حقیقت تلخ ,
,
|
|
|